|
این بار اشکهایم مرا وادار به نوشتن می کند تا بنویسم از دردی که گلویم را می فشارد
و رنگ از رخساره ام گرفته است.
کاش می دانستی این روزها بر من چه می گذرد ... کاش !!!
روزهایی که بغض برای لحظه ای مرا رها نکرد
روزهایی که هر لحظه اش با غریبی و بی تابی و سوزی در سینه می گذشت
که توان حرف زدن را از من گرفته بود
لحظاتی تنها تر از تنهایی دل
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
  
.jpg)
  
توی تقویم می نویسم تا بمونه یادگاری
روز تلخ عاشقی مون گفتی که دوستم نداری
می چکه قطره ی اشکم روی این جمله آخر
حتی این قلم نداره این شکست تلخ را باور
می گذره ماهی و سالی اما باز پر از غروبم هر کی حالم و می پرسه به دروغ میگم که خوبم
نه می خوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم
تو تقویم می نویسم رفت اونی که عاشقم کرد
دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزهای دلسرد
ولی تو ، تویی که رفتی حرمت عشق و شکستی روی التماس چشمام، چشمای نازتا بستی
تقویم از اسم تو پر شد اما جات خالی اینجا
منم و خاطره ی تو منم و قصه فردا
 
گفتمش: دل ميخري؟!
پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود
  

  

ديگه باورم شده تنها شدم
هيچكي نيست دست توي دستام بذاره
آرزومه که دوباره بتونم سر روی شونت بذارم
اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم
خواستي كه فراموشت كنم ولی
اينو از دلم نخواه نمي تونم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
مني كه هميشه عاشقت بودم

|