تبليغاتX
سلام دوست من عشق را دفتری نیست
سلام دوست من عشق را دفتری نیست

اگه دوستی مونده باشه!!!


الهی الهی
تو بینا و آگاهی که ملجأیئ و پناهی
جز تو نجسته و نجویم و به غیر از سبیل
محبتت راهی نپیموده و نپویم در شبان تیره نومیدی
دیده ام به صبح امید الطاف بی نهایتت روشن و باز و در سحر
گاهی این جان و دل پزمرده به یاد جمال و کمالت خرّم و دمساز هر قطره ای
که به عواطف رحمانیتت موفق بحری است بی کران و هر درّه ای که به بحرعنایتت
موید آفتابی است درخشنده و تابان.پس ای پاک یزدان من این بنده پر شور و شیدا را در پناه خود پناهی ده و بر دوستی خویش در عالم هستی ثابت و مستقیم بدار و این مرغ بی پر و بال را در آشیان رحمانی خود و در شاخسار روحانی خویش مسکن و مأوایی عطا فرما. "ع ع

یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط سامین ارسطونژاد  |

 

عید نوروز باستانی را به همه شما دوستان تبریک می گویم

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
کاش پدرم تو این روز بود . برای شادی روح پدرم دعا می کنم .
بی تو ای مونس جان با غم هجران چه کنم

بی تو ای برگ خزان بی سرو سامان چه کنم

جمع ما نوری اگر بود ز رخسار تو بود

بی تو ای حسن جهان بابای خوبم چه کــنم

تيشه به ريشه ام زده مرکب اين رمانه

راکـــب مرگ تو بگو بی پدر مـــن چه کنـــــم

سايه بودی در اين محشر تنهاي من

بي تو اي سمبل مردان . بگو من چه کنـــم


تو که حسنت و جمالت همه با نامت بود

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه ای بود که شد باعث ویرانیه من

پدرم مونس من همدم من تو بگو من چه كنم ..............

روحت شاد پدر عزيز......... رفتنت آن قدر ناصبور و گران بود كه تمامي مرا در بغضي خيس رسوب داد.... رفته اي ..و من در ابتداي بهار سبز .. زرد را چشيده ام .. رفته اي و من ... اما دستانم تهي از تو به سكون مبتلا گشته اند.. رفته اي و نديده اي ديوارهاي قلبي را كه به ظلم شكست و گرچه به عشق التيام يافت...اينك اما ديگر باري به سنگ بي مهري فاصله اي تلخ ترك به تن كرد. مهربان! آن قدر خوب بودي كه لكنت ذهنم توان ديگر باز يافت و جراحت اشك وار سينه ام مرهم گرفت ... آن قدر عزيز بودي كه واژه هايم ديگر باري سبز را انديشيدند و چشمانم تن پوشي از جنس آرام را.... آسماني!!! تو را داشتم و تمام لحظه هايم سبز بودند و ناب... اينك اما بوي كدر يك وداع بيرحم تمام مرا در بي تو بودنها شكست.... اينك اما رفتن بي نگاهت ...بارش دلتنگيها را در فصل سبز تازه ام .. تولد داد و من ديدم اقاقيهاي اشتياق و مسرت را كه بدين شلاق فرو خوابيدند.... رفته اي و من فكر ميكنم تنهاي تنها دگر باري به آبياري اقاقيها و آينه هاي غبار گرفته مي توانم برخاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بيا آينه دل منجلي کن
درون سينه ات را صيقلي کن
بزن قفلي به درب خانه دل
کليدش را به نام يا علي کن
تا به دامان تو ما دست تولا زده ايم
بتولاي تو بر هر دو جهان پازده ايم
تا نهاديم به کوي تو صنم روي نياز
پشت پا بر حرم دير و کليسا زده ايم
در خور مستي ما رطل و خم ساغر نيست
ما از آن باده کشانيم که دريا زده ايم
همه شب از طرب گريه مينا من و جام
خنده بر اين گنبد مينا زده ايم
نشوي غافل از انديشه شيدائي ما
گرچه زنجير به پاي دل شيدا زده ايم
جاي ديوانه چو در شهر نهادند "هما"
من و دل چند گهي خيمه به صحرا زده ايم
تقدیم به تمام کسانی که از نعمت پدر محروم اند

Image




























Image



16 سال گذشت..... چه سریع .... چه سخت ..... بر ما چه گذشت




آره انگار همین دیروز .....بدترین روز زندگیم بود ... روزی که از مدرسه اومدم خونه و دیدم همه جا




سیاه شده و عکس بابام با یه روبان مشکی وسط ۲تا شمع قرار گرفته......روزی که فکر می کردم همه




دنیا برام سیاه شده..... روزی که همه یه جوری بهت نگاه می کردند و می گفتند " غم آخرت باشه !!!"




دقیقا" 16 سال از اون روز می گذره اما واقعا" چی بر ما گذشت ؟؟؟




سامین

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  توسط سامین ارسطونژاد  |

 

میخوام برات بمیـــــرم! برای اوّلین بار اجازه هم نگیرم

این بار اشکهایم مرا وادار به نوشتن می کند تا بنویسم از دردی که گلویم را می فشارد

 و رنگ از رخساره ام گرفته است.

کاش می دانستی این روزها بر من چه می گذرد ... کاش !!!

روزهایی که بغض برای لحظه ای مرا رها نکرد

روزهایی که هر لحظه اش با غریبی و بی تابی و سوزی در سینه می گذشت

 که توان حرف زدن را از من گرفته بود

 لحظاتی تنها تر از تنهایی دل

 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

 هر كه با ما بود از ما مي گريخت

 چند روزي هست حالم ديدنيست

 حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روي زمين زل مي زنم

 گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يك غزل آمد كه حالم را گرفت:

 ما زياران چشم ياري داشتيم

 خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

توی تقویم می نویسم تا بمونه یادگاری

روز تلخ عاشقی مون گفتی که دوستم نداری 

می چکه قطره ی اشکم روی این جمله آخر 

حتی این قلم نداره این شکست تلخ را باور

می گذره ماهی و سالی اما باز پر از غروبم 
 
هر کی حالم و می پرسه به  دروغ میگم که خوبم 

نه می خوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم
 
رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم

تو تقویم می نویسم رفت اونی که عاشقم کرد

 دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزهای دلسرد

ولی تو ، تویی که رفتی حرمت عشق و شکستی 
 
روی التماس چشمام، چشمای نازتا بستی

تقویم از اسم تو پر شد اما  جات خالی اینجا  

منم و خاطره ی تو منم و قصه فردا

گفتمش: دل مي‏خري؟!

پرسيد چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود

ديگه باورم شده تنها شدم

هيچكي نيست دست توي دستام بذاره

آرزومه که دوباره بتونم سر روی شونت بذارم

اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم

خواستي كه فراموشت كنم ولی

اينو از دلم نخواه نمي تونم

مي دوني تنها شدن حقم نبود

مني كه هميشه عاشقت بودم

 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  توسط سامین ارسطونژاد  |

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه
 
ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر
لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم

وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم



دوشنبه یکم مهر 1387  توسط سامین ارسطونژاد  |

 

خسته ام!!!!

خسته ام!!!!

 

خسته ام از اين همه سکوت، سکوتي که انگار خيال شکستن ندارد.

خسته تر از حرفي که هنوز توي دلم انتظار گفتن را يا بغضي که هنوز توي گلو انتظار تلخ
شکستن را مي کشد.

خسته تر از لحظه هايي که جواب گريه هايم را با آسماني ابري تر از دلم پاسخ مي دهد.

خسته ام از خنده هاي زورکي، از اين همه ابراز احساسات الکي                                            

 خسته ام از خستگي هاي خودم

شنبه بیست و سوم شهریور 1387  توسط سامین ارسطونژاد  |

 

لحظه­هاي زندگي

 

فكر نكن

تيك تاك اين دفعه ات مؤثر

نمي افتد

از حالا به كسي كه بر نمي گردد

هرگز

فكر نكن

ترجيحاً دستوري از دوست داشتنت،

خواهم گذاشت

تا رسالتم كامل شود

با دلي كه چشمش به تو نيفتاد،

فرضش را بر محال نمي گيرد

دستم را گفتم

توي قهوه كدام پنجره باز است

راه بعدي زندگي ات افتاد

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387  توسط سامین ارسطونژاد  |

 

 

 

سلام دوست من عشق را دفتری نیست

 

عید نوروز باستانی را به همه شما دوستان تبریک می گویم
میخوام برات بمیـــــرم! برای اوّلین بار اجازه هم نگیرم
خسته ام!!!!
لحظه­هاي زندگي
تقدیم به تو

 

شهریور 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
بهمن 1383
دی 1383

 

سامین ارسطونژاد
سامین

 

دختری از جنس تنهایی
پسر مشرقی(پوریا)
جزيزة عشق (ميلي)
يك عاشق
باران عشق (سارا)
نازنین بانو (نازنین)
سورس ویروس(سامر)
روز نوشته بهمن(بهمن)
موزیک غرب (نیلو)
:::... باغ مهتاب ...::
شب نیلوفری_ دادا
الهام (.:عنوان بی عنوان:.)
من و دورانم
به خدا من پادشاه هستم
آرزو جون
۩۞۩ لینکهای خوشمزه ۩۞۩
جزيره عشق
نیلوفر
kani
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم

Designed By ParsTheme



http://www.bia2.com/mp3/mp3_player.php?id=161